دو شعر در يك پرده با دو مخاطب

 رحمان كريمي

- 1 -

ما دريانوردان ايستاده بر ا مواجيم

هراسمان از هيچ توفان نيست

ما،

گزارشگران نشسته در سال امن نيستيم

تو را اگر،

سوداي سر برداشتن بود

آسان مي توانستي از درهاي بسته بگذري

و آييني ديگر را تا فردا

دنبال كني.

من پرندگاني را مي شناسم

كه از قفس تا به قفس

موسيقاي رهايي را

به باغهاي بي آواز مي برند.

تو را اگر هواي سر برداشتن بود

پرنده عاشق بودي

 

- 2 -

به نجات كلمات چگونه قيام كنيم

از هرزه درايان چگونه پرهيز؟

دربازار مكاّره امروز

برده فروشان واژگان بسيارند

و خريداران مغبون، بسيارتر

دلم براي كلمات سخت مي سوزد

از سوخته دلان اين روزگار سخت مددي مي جويم

كه چون زبان به سخن برگشايند

پاره هاي آتش است

گداخته هاي سوزاني كه آهن را ذوب ميكند

اما چوبه هاي تر را نه

اين چوب هاي ترا را مگر آتشفشاني بناگهان

شعله ور كند

       0

خار بُنان حنظلي

با باد به هر كجا كه روند مسموم اند.

درياي بزرگ واژگان را مرداب مي كنيد

و مرداب را زباله دان جاري.

من دلم به حال واژگان

سخت مي سوزد.

 

                             رحمان كريمي