«چند نكته و چند سانتيمتر از واقعيت» اسماعيلوفا يغمائي
قسمت اول
عصر عظمت هاي غولآساي عمارتها
و دروغ…
و وحشت بارترين سكوت ها…
عصري كه شرم و حق ، حسابش جداست…
«احمد شاملو»
آغاز ماجرا
صبح روز هفده ژوئن،پس از پخش خبر تهاجم گسترده پليس و نيروهاي امنيتي فرانسه به سيزده خانهو محل اقامت پناهندگان و هواداران مجاهدين،و در راس همه تهاجم به دفتر شوراي ملي مقاومت ايران و خانهدكتر صالح رجوي در «اُور سور اواز» ـ محليكه بيست و يكي دو سال است براي ممانعت از حمله تروريستي حكومت آخوندها تحت حفاظت ژاندارمري قرار دارد ـ تلفن هاي خانههاي شمار زيادي از ايرانيان در فرانسه و بسياري ديگرازكشورها به صدا در آمدند و خبر از اين تهاجم في الواقع «عجيب و غريب» و «تاريخي» و دستگيري حدود صد و هفتاد نفر از هواداران و شناخته شدگان دنياي مبارزه عليه حكومتآخوندي و در زمره اينان خانم مريم رجوي را دادند.
من حدود ساعت هفت صبح با تلفن يكي از دوستان سحرخيز كه از راديو فرانس انفوخبر را شنيده بود از ماجرا با خبر شدم.
خبر براي منكه چندان آدم خوشبيني هم نيستمشوك آور بودوبراي مدتي گيجم كرد.
رسانه ها با جار و جنجال فراوان خبر ميدادندكه بزرگترين حمله و تهاجم پليسفرانسه در سي سال اخير، يعني در حقيقت يك لشكر كشي كامل عليه تروريسم ـ صورت گرفته است ،ـ در همين جا ميتوانيد بدانيد كه چرا روي «تاريخي بودن» اين تهاجم تاكيد كردم. چند ساعت بعد، با پرس و جو از اين و آن، بيشتر از ماجرا و نامهاي دستگير شدگان يعني «تروريستهاي دستگير شده!» با خبر شدم .حالا با اطلاع از نامهاي دستگير شدگان ميتوانم با بالا بردن دست راست خود به تمام مقدسات شرعي و عرفي عالم سوگند ياد كنم كه تقريبا از حدود بيست و هشت سال قبل تا همين امروز، و در طول راهها و سالها با شماري از اين تروريست ها آشنا شده، نشست و بر خاست و معاشرت و بحث و فحص داشته و خلاصه آنها را مي شناسم .
با اعتراف به اين آشنائي،و با تاكيد بر اين كه به طور شخصي هم ازخشونت، تروريسم و تروريست بيزارم ،وجدان و عقل حكم ميكنند كه اين اطلاعات در اختيار ديگران هم قرار بگيرد، بنابر اين به طور مختصر و اشاره وار به معرفي برخي از آنها مي پردازم .
متاسفانه در اين نوشته امكان معرفي تمامي افرادي را كه من ميشناسم وجود ندارد، به همين علت از سايردوستان و كساني كه امكان معرفي تمام اين افراد را دارند، بخصوص از دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران تقاضا ميكنم كتابي در معرفي كامل تمامي افراد دستگير شده ـ كه در سپيده دم هفده ژوئن 2003 ميلادي در مظان اتهام تروريست بودن قرار داشتند ـ تهيه و منتشر كند، تا هم تمام ايرانيان در تبعيد با آنان و سر گذشت آنان بيشترآشنا شوند،وهم چند جلد از اين كتابها در اختيار آن افرادي كه با تمام قوا بر تروريست بودن مجاهدين پا فشاري ميكنند و در راديوها و يا تلويزيون ها ،گاهي رو و گاهي پشت به دوربين ،تيغي را كه بر جلاد فرود نياورده بر قرباني فرود مي آورند قرار دهند تا حرفهايشان مستند شود.
معرفي برخي از «تروريستها!»
… باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
كه مادران سياهپوش
ـ داغ داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند…
«احمد شاملو»
محترم كوشالي
مادريست كه سالهاي بين 60 تا 70 را مي گذراند. اكثر اعضاي خانوادهاش قرباني حكومت تروريستي خميني اند. زني ثروتمند و نيكوكار و مردم دوست و مورد احترام عموم بوده كه تمام دارائي ها و ثروت او توسط آخوندهاغارت شده است. سالها تحت تعقيب دستگاه امنيتي آخوندها و در معرض خطر دستگيري و تيرباران قرار داشته است. مدتهاي مديد در ايران، با گذراني سخت و درخانه هاي مخفي به پرستاري اززخمي ها و مداواي آنان مشغول و در برخي موارد شاهد آخرين لحظات زندگاني شان بوده است. او سالهاست دور از ميهن و خطه سر سبز شمال كه زادگاه اوست زندگي در تبعيد را تجربه ميكند .مادر كوشالي از زناني ست كه به طور عميق مورد احترام و غلاقه بسياري از پناهندگان تبعيديان و از نمونه هاي مادران مقاوم و مبارز مردم شمال است. صورت آسيب ديده از ضربات مشت و پهلوهاي كبود اين مادرارجمند، هرگز لبخند عميق و مهربانانه او را كه نثار آشنا و نا آشنا مي شود از چهره او پاك نكرده است.
قدسي خرازيان
در ميان پناهندگان به مادر ابراهيم پور مشهور است. شمالي ست و تمام اعضاي خانواده اش منهاي يك پسر يا در مقابل جوخه تيرباران و يا بر تخت شكنجه جان فداي آزادي كرده اند. تنها فرزند باقيمانده اش مجاهد پاكبازي ست كه من هم مي شناسم اش. جواني خاموش ، بلند بالا و نيرومند ، با چهرهاي جذاب كه خطوط آن باوقار و حيا در آميخته است ، او در خاطرات من سيماي كلاسيك يك مجاهد را تداعي ميكند. اين جوان و كولباري از خاطرات و آرزوي آزادي ايران تنها سرمايه شخصي مادر ابراهيم پور است.
مادر مرحمت
جرم اصلي اين زن ريز نقش ،پر تحرك،صريح ، بي ريا و پركار، كه سالهاي ميان شصت و هفتاد عمر خود را مي گذراند به احتمال زياد اين است كه تمام فرزندان او از زمره مجاهدين و مبارزين ويا تبعيديان مخالف حكومت آخوندها هستند.
مجاهد خلق، شهيدعلي زركش داماد او و همسر مجاهد شهيد مهين رضائي بود كه هر دو در عمليات «فروغ جاويدان» در راه آزادي مردم ايران به شهادت رسيدند و تنها خاك ايران از محل آرميدن پيكرهايشان با خبر است.سه تن از دختران مادر مرحمت از زمره مجاهدان و رزمندگان ارتش آزادي اند كه هم اكنون در هواي سوزان عراق در شرائطي دشوار به قول حافظ به «شوقكعبه» آزادي در حال تحمل «سرزنشهاي خار مغيلان» اند.. فرزندان ديگر مادر ونيزدامادهاي او از زمره مبارزان و تبعيديان هستند.
اين زن ارجمند ،خاموش و آرام و متواضع ،،همه را دوست دارد و با پيكري كوچك و دستهائي كه از شدت كار و تلاش پينه بسته و هميشه دردناك است هروز ده دوازده ساعت كار مي كند تا بتواند باري از دوش ديگران بردارد و براي تبعيديان و پناهندگان مفيد باشد.
سرمايه زندگي اين زن، تنها نفرت از آخوندها ، محبت به مجاهدين و مبارزين ، خاطرات گذشته، و سبد كوچكي است كه غذاي روزانه خود را در آن حمل مي كند . به دارائي هاي مادر مرحمت چيز ديگري را هم بايد اضافه كنم و آن هم راديوي كوچكي ست كه با آن به اخبار گوش مي كند تا بداند در ايران چه مي گذرد.
منوچهر هزار خاني
او چندان نيازي به معرفي ندارد ، سالهاست چهرهاي آشنا براي تمام تبعيديان و پناهندگان است . پزشكي متخصص و جراح است كه به دليل فعاليتهاي مبارزاتي و فرهنگي بيشتر او را در سيماي يك چهره فرهنگي مبارز مي شناسند.
در دوران دانشجوئي من و هم سن و سالهاي من، درسالهاي پنجاه به بعد او يكي از چهره هاي برجسته و پر رنگ و جدي و مبارز فرهنگي و سياسي در ايران و آشناي دانشجويان مترقي و مبارز بود. فراموش نمي كنم كه براي نخستين بار مجاهد شهيد حسن محدث ارموي دانشجوي دانشكده علوم نوشتهاي از ترجمه هاي هزار خاني را به من داد، وقتي از او در باره مترجم پرسيدم گفت «او در كنار ساعدي و شاملو يكي از اركان جدي فرهنگ مسئول و متعهد در مملكت ماست» .
در سالهاي دور و دراز و سنگين دوري از ميهن، بودن و ديدن هزار خاني باعث گرمي دلهاي پناهندگان و تبعيديان است و اگر هراس اين را نداشتم كه مورد عتاب و خطاب او قرا گيرم ـ جون او از هر نوع ستايشي اگر چه به حق در مورد خود بيزار است ـ بيش از اين در باره او مي نوشتم، اما عليرغم هر چيزبه همين بسنده مي كنم كه بگويم، درزمانهاي كه حفظ شرافت و تعهد براي روشنفكر متعهد و مبارز، از نگاهداشتن آتش شعله ور در كف دست مشكل تر است، او سمبل روشنفكرآگاه و مسئول در روزگار يستهكهبه قول سعدي« سنگ ».را بسته و سگ را گشاده اند
حميد اسديان
قصه نويس، نمايشنامه نويس شاعر و ژورناليست است . بخش اعظم عمر او از حدود بيست و يكي دو سالگي تا حالاـ حدود سي سالـ يكسره به مبارزه عليه ديكتاتوري گذشته است. در ميان مجاهدين اگربخواهيم كسي را براي شروع كار ادبي جستجو كنيم بي ترديد در ته خط جستجو به او خواهيم رسيد.
او زياد نوشته و سروده و خيلي كم منتشر كرده است. حدود بيست سي اثر دست نويس منتشر نشده او اعم از شعر و قصه و نمايشنامه و رمان سالها نزد من نگهداري ميشد و حالا نزد كسي ديگر به اميد سالهاي آينده انتظار مي كشند. در باره كيفيت كارهايش تنها به نقل خاطره اي اكتفا مي كنم.
در ماههاي آخر زندگي دكتر ساعدي با حميد اسديان به سراغ دكتر ساعدي رفته بوديم. حميد چند نسخه از قصه هاي خود را به دكتر ساعدي داده بود تا بخواند . وقتي نظر ساعدي را در مورد قصه هايش خواست ساعدي نگاهي به او انداخت و گفت « حميد آقا، من خوشحالم كه اگر من و امثال من سفري شديم ورفتيم تو زنده هستي و مينويسي ». حميد تنها سرش را پائين انداخت ومن سنگيني حرف ساعدي و جدي بودن آن را به خوبي حس كردم چون سالها خواننده دست نوشته هاي حميد اسديان بودم و توانائي هاي اورا مي شناختم.
نكته ديگر در باره زندگي حميد اسديان اينكه همسر او فرزانه عموئي ـ مهندس كشاورزيـ در سال 60 دستگير شد و ساليان دراز در زندانهاي مختلف رژيم آخوندي و در زير شلاق و شكنجه و تطاول جلادان و در زمره جلادان، لاجوردي، مورد چنان شكنجه ها و آزارها و تطاول هائي قرار گرفت كه سر انجام كار او به جنون كشيد. فرزند حميد ـ سحرـ در زندان متولد شد وتا كنون حميد هرگز او را نديده است.
در باره حميد اسديان ، به قول مولانا «يك سينه سخن» و خروارها حرف و خاطره دارم . اما براي اينكه بدانيد اين نويسنده و شاعر آرام و خاموش چه «تروريست بيرحمي!!» ست به نقل خاطره اي كوتاه از او مي پردازم. حميد تعريف ميكرد:
درجريان بازگشت از عمليات «فروغ جاويدان » شاهد شهادت شمار قابل توجهي از برادران و خواهران خود بوديم ،رزمندگان با تمام توان عليه نيروهاي خميني ميجنگيدند. شمار زيادي از نيروهاي دشمن، همانهائيكه يكبار به اسارت در آمده و توسط مجاهدين رها شده بودند،و با بر پائي كمين ها موجب شهادت شماري از مجاهدين در حال بازگشت شده بودند. دوباره به اسارت در آمدند . يكي از آنها را كه سربازي جوان بود به من دادند. بعد از سپردن اين اسير به من مشكلچند برابر شده بود. از يك طرف بايد ميجنگيدم و از كمين ها مي گذشتم و از سوي ديگر بايد اين سرباز را با خود به اين طرف و آن طرف مي كشيدم. مشكل ديگر اين بود كه بنا بر روحيات و اخلاقيات يك مجاهد، و در آن كشاكش خون و آتش نمي توانستم او را گرسنه و تشنه نگه دارم، جون او اسيري تحت محافظت من بود و بايد به او رسيدگي مي شد . با اين همه اين تمام مشكل نبود، در آن كشاكش و در حال عبور از كمين ها من نگران اين بودم كه، مبادا اين اسيركه در سالهاي آغاز جواني به سر مي برد مورد تهاجم رزمندهاي خشمگين و به جان آمده از ديدن اجساد مجاهدين قرار گيرد، و جان خود را از دست بدهد. اين ماجرا و اين نگراني ادامه داشت تا اينكه از طرف فرمانده ارتشآزادي فرمان داده شد كه اسيران را به حال خود رها كنيد. بعد از شنيدن اين خبر بسيار خوشحال شدم و پس گردني ملايمي به سرباز مربوطه زدم وبا عصبانيت گفتم «بدو برو و ديگه پيدات نشه». سرباز اسير كه ساعتها از برخورد ملايم من شگفت زده بود و از عصبانيت من در آخر كار شگفت زده تر شده بود با چشماني كه اين سئوال در آن نقش بسته بود : كه «چرا حالا كه من آزاد ميشوم عصباني شده اي» رفت و هرگز ندانست من ساعتها نگران جان او بوده ام.
بهزاد معزي
سرهنگ بهزاد معزي مردي از تبار امثال كلنل پسيان و با روحيات و منشهاي يك درويش با صفا، وخلبان برجسته اي ست كه مي توانست در رژيمهاي شاه و خميني زندگي آسوده اي داشته باشد. او حتي پس از آمدن به تبعيد با توجه به اينكه بر جسته ترين خلبان يا يكي از معدود بر جستگان بود ميتوانست فارغ از كشاكشهاي دنياي مبارزه به راحتي زندگي كند ، ولي اين افسر مردم دوست ، خلباني كه سقف پروازش را روح شريف اش تعيين مي كند به قول درويشان دنياي فقر را براي خود بر گزيد وپس از سالها پرواز و قتي كه ديد براي پرواز در روزگار خميني بايد از مردم فاصله گرفت فرنچ پرواز را از تن در آوردو پاي افزار پوشيد تا بر راههاي خاك با مردم خودش راهها را به سوي آزادي در نوردد. من خوشبختي اين را داشته ام كه ساعات زيادي را دمساز با سرهنگ معزي با شم و در روحيات و حرفهاي او دقيق شوم . براي شناخت او چندين بار بادوستان نزديك و همكارش كه براي سرهنگ معزي احترامي عميق قائلند صحبت كرده ام. يكي از دوستانش ميگفت:
او در دوران شاه ودر حاليكه هر امكاني براي او فراهم بود همين روحيات را داشت، در اتاق مخصوص او كه پس از پرواز در آنجا درنگ مي كرد دو ميخ براي آويزان كردن فرنچ پرواز و يك تختخواب كوچك سفري ديده ميشد .در وجود سرهنگ روحيات يك عقاب و يك درويش با صفا در هم آميخته بود.
سادگي ، بي پيرايگي، تحرك، انجام ساده ترين و پيش پا افتاده ترين كارها، تواضع و فروتني در مقابل مردم كوچه و بازار و سر كشي در مقابل اصحاب قدرت با ذات او در هم آميخته است.
ابوالقاسم رضائي « محسن»
خانواده او « خانواده رضائي» سمبل مقاومتومبارزه در دوران دوديكتاتوري شاه و خميني و با شهيداني چون احمد. رضا. مهدي . صديقه، مهين،آذر، موسي خياباني ـ همسر آذرـ ،و علي زركش بي نياز از هر نوع معرفي و آشناي قديمي مردم ايران هستند. در اين خانواده، احمد رضائي سيماي نخستين شهيد مجاهد و مهدي رضائي سيماي مقاومت در زير شكنجه در شكنجه گاه شاه را نمايندگي ميكنند.
ابوالقاسم رضائي كه خانواده او از اصلي ترين قربانيان شكنجه و تير باران و زندان و تبعيد در دو رژيم شاه و خميني ست از زمره فعاليت هايش در سالهاي تبعيد و فعاليت در شورا، رسيدگي به زندگي شمار زيادي از تبعيديان قرباني تروريسم و رساندن كمك به آنان براي تهيه مايحتاج روزانه اشان بوده است.
مجاهدين از سالها قبل تا كنون بر اساس پرنسيبهائي كه به آن معتقدند ـ مگر در مواقعي كه مورد حملات ناجوانمردانه قرار گرفتهاند ـ از بردن نام و نشان كساني كه به آنها كمك كرده اند خود داري كرده و مي كنند، ولي همين قدر اشاره كنم كه در مواردي شخصا شاهد رسيدگي هاي او به كساني بوده ام كه سالها از ترك مبارزه آنها گذشته بود و لي مجاهدين به دلايل انساني در حد مقدورات خود به كمك رساندن به آنها ادامه مي دادند. بايد تاكيد كنم كه در اين رابطه ،ابوالقاسم رضائي به واقع، بار يكي از پر فشار ترين و اگر از من بپرسيد آزار دهنده ترين كارها را طي سالهاي متمادي به دوش كشيده است و آن هم تماس مستمر و تلاش دائم براي حل و فصل مسائلي از اين قبيل بوده است.
او در بيست سال گذشته هرگز لحظه اي آرامش و آسودگي مورد علاقه خود را نداشته و تنها به مسئوليتهاي خود براي خدمت به مردم و تبعيديان و پناهندگان انديشيده است . من معتقدم آدمها را نه در كنش و واكنش هاي اصلي بلكه در رفتارها و حرفهاي كوچك مي توان باز شناخت و اعماق روح و وجدان انساني شان را نگريست و به همين دليل به نقل يك خاطره كوچك از اين مبارز متهم به تروريسم مي پردازم ـ به اين دليل كلمه مجاهد را در باره او به كار نمي برم كه او عضو شوراي ملي مقاومت ايران است و و عضويتاعضاي مجاهدين با ورود به شورا مورد تعليق قرار مي گيرد ـ . محسن علاقه زيادي به ادبيات و بخصوص موسيقي دارد ، و سالها نيز در ارتباط با هنرمندان مردمي و هنرمندان عضو يا هوادار شوراي ملي مقاومت ايران فعاليت كرده است ، يك بار، سالها پيش در صحبتي ميگفت :
بعضي ها فكر مي كنند در موقعيت سياسي قرار داشتن چيزي ست كه مورد علاقه شخصي ماست ، و ما از اينكه در موقعيت يك مسئول قرار داريم و شناخته شده هستيم به طور شخصي احساس لذت و رضايت مي كنيم، در حاليكه اين وظيفه است كه ما را وادار مي كند ، وظيفه و جداني و تعهد به رنجها و دردهاي مردم ايران كه تقريبا هيچ فرصتي براي پرداختن به علائق شخصي ما باقي نگذاشته است.
از محسن پر سيدم مثلا اگر روز گار طور ديگري بود و مردم گرفتار ديكتاتوري نبودند تو علاقه داشتي چه كاري را دنبالكني؟ازپشت عينك ذره بيني اش نگاهي به من كرد و تبسمي بر چهره اش پيدا شد و گفت:
شايد تعجب كني و لي اگر وضع مملكت ما اينطور نبود خيلي دلم مي خواست كه پيانيست خوبي بشوم.
من فكر ميكنم درطي سالهاي گذشته تنها فرصتي كه او پيدا كرد تا اندكي از سفر براي رسيدگي به امورات ديگران دور باشد، همان دوران زندان او بوده است.
مجيد طالقاني
او دانشجوي جواني بوده است كه به سوداي آزادي و دفاع از حقوق مردم ايران كار و تحصيل را رها كرده و سالهاي نوجواني و جواني خود را در هيئت يك مبارز حرفه اي دفاع از حقوق بشر و عضو شوراي ملي مقاومت ايران به سالهاي ميانسالي پيوند داده است.
مجيد طالقاني يكي از پر كارترين افراد در رابطه با حل و فصل مسائل پناهندگان سياسي و قربانيان رژيم آخوندي از سالها قبل ــ حدود بيست سال قبل تا حالاـ و سيماي آشنا و خاموش ومتواضع شمار كثيري از تبعيديان و پناهندگان است.
او يكي از معدود كساني است كه به احتمال زياد پليس فرانسه او و سلامت سياسي و تروريست نبودن او را بهتر و بيشتر از امثال من مي شناسد و ميداند كه مجيد طالقاني از مبارزان سرسخت دفاع از آزادي و دفاع از خقوق پناهندگان سياسي است.درسالهاي گذشته و در موارد متعدد بسياري از گواهي او دليل سلامت سياسي و تروريست نبودن متقاصيان پناهندگي در مراجع قانوني بوده است بوده است.
حميد امامقلي
روزنامه نگار، طنز نويس ، شاعر و قصه نويس است. تحصيلات خود را در فرانسه نيمه كاره گذاشته و به خدمت مردم خود براي دفاع از حقوق آنها در مقابل تعديات ديكتاتوري آخوندي در آمده است. صميمي و ساده، خاموش و بي ادعا، پركار و مهربان و تنها سرمايه هاي او در زندگي چند قلم و خودكار و دفترهاي نوشته ها و شعرها و لبخند شوخ و ملايمي است كه آن را در طنزهايش مي نشاند. به واقع هنگامي كه از دستگيري و اتهام او با خبر شدم با خودم فكر كردم كه اگر او تروريست است جماعت عظيم و غير قابل شماري از ساكنان كره زمين را بايد دستگير كرد و به زندان كشاند زيرا اخلاقيات و خلق و خو و سادگي اين مبارز ارجمند هميشه مرا به ياد عموميت ها و اشتراكات خلق و خوي ساده ترين مردماني كه در جهان زندگي و كار و تلاش ميكنند مي اندازد.
اين ها چند تن از دستگير شدگان صبح روز هفده ژوئن بودند. كه به زندگيشان اشاره هائي كردم . در باره بقيه نيز ميتوان نوشت ولي از آنجا كه مشت نمونه خروار است به همين اندازه اكتفا مي كنم . فكر ميكنم شمار زيادي از بقيه دستگير شدگان صبح هفده ژوئن ـ چه آنهائي كه آزاد شدند و چه آنهائي كه ماجرايشان ادامه دارد ـ آشناي دههاهزار تن از تبعيديان و پناهندگان هستند . بنا براين از معرفي «تروريست ها!» مي گذرم واندكي هم به كساني مي پردازم كه طي دو هفته تمام شهرك «اور سور اواز» را به ميعادگاه خروش آزادي تبديل كردند. نخست بايد براي اين افراد نامي پيدا كنيم .اين توده خروشان و مقاوم و رنگارنگي را كه از چارسوي دنيا گرد امدند چه بايد ناميد. «ايرانيان خشمگين»، «هواداران مجاهدين و شورا»، «مخالفين حكومت خميني» و يا چيزي ديگر. فكر ميكنم اگر به منطق اين نوشته وفادار بمانم بايد اينان را يا «مدافعان تروريسم» و يا « مدافعان آزادي» نام داد.