ظهر تاريك در جزيره واق واق

 

كاظم مصطفوي

 

با يكديگر در قهوه‌خانهٌ كوچك كنار ميدانچه آشنا شدند. مرشد، با توبره‌اي سنگين، تازه از گرد راه رسيد و با همان نگاه اول تمام مشتريان قهوه‌خانه را ديد زد. پسرك روي تختي، كنار در ورودي، خوابش برده بود. بقچهٌ رنگ و وارنگش زير دست چپش بود. چند مگس در سيني غذاي روبه‌رويش جولان مي‌دادند. آبگوشت را تا ته خورده بود. خورده‌هاي نان و يكي دو استخوان، بيرون كاسه و توي سيني بودند. مرشد او را نشناخت. جواب سلام قهوه‌چي آن قدر بلند بود كه، پسرك چشمهايش را باز و ناگهان خود را جمع كرد. مرشد رفت كنار دستش روي صندلي نشست. توبره‌اش را زير ميز چوبي گذاشت و «يا الله»ي گفت. شاگرد قهوه‌چي بلافاصله ليوان چاي داغ و پر رنگ را جلويش گذاشت و با خنده گفت:‌«چطوري مرشد؟ حتما براي فردا  آمده‌اي!». مرشد نيم‌تنهٌ گشادش را در آورد. آن را روي صندلي گذاشت و خنديد. شاگرد قهوه‌چي از رو نرفت و دوباره پرسيد:‌«چيز تازه‌اي داري؟». مرشد گفت:‌«اگر خدا بخواهد». خوش نداشت در اين باره چيزي بگويد. براي اين كه حرف را عوض كند پرسيد:‌«چه خبر؟». شاگرد قهوه‌چي جواب داد:‌«همه منتظر فردا هستند». پسرك به خودش تكاني داد. سيني را پس زد و به بيرون نگاه كرد. بعد با تعجب به مرشد خيره شد. مرشد لبخندي زد. آدمش را مي‌شناخت. توي دل گفت:‌«خودش است». ليوان چاي را  تعارفش كرد. پسرك غريبي مي‌كرد. پايش را كنار كشيد و سعي كرد با احترام بگويد «صرف شده است». مرشد پرسيد: «اصلاً چاي خور نيستي يا الان نمي‌خوري؟». بعد معطل نماند و ادامه داد:‌«غريبي؟». پسرك جواب داد:‌«آره، الان چند ساعتي است آمده ام اين‌جا». مرشد طوري چانه‌اش را تكان داد كه گويي همه چيز را مي‌داند. گفت:‌«دنبال كاري؟». پسرك خوشش آمد. گفت:‌«اِي». مرشد رو به شاگرد قهوه‌چي كرد و پرسيد:‌«اين هفته كه آنها نيستند؟». پسرك نفهميد مقصود از«آنها» كيست. به شاگرد قهوه‌چي چشم دوخت. شاگرد قهوه‌چي گفت:‌«نه، هفتهٌ پيشترش هم نبودند». مرشد جوابش را گرفته بود. خوشحال بود كه اين جمعه بدون «سرِخر» بساطش را پهن مي‌كند. برگشت به پسرك گفت:‌«ولي معلوم نيست، خدا را چه ديده‌اي؟ شانس ما مي‌زند و اين هفته  مي‌آيند». پسرك داشت بيشتر گيج مي‌شد. اما هيچي نمي‌گفت. هنوز غريبي مي‌كرد. مرشد ليوان چاي را سركشيد. نشست و به بيرون خيره شد.

ميدانچه در واقع يك ميدان كامل نبود. نيم‌دايره‌اي بود كه چند كوچه به آن سرريز مي‌شد. مغازه‌هاي اطرافش اغلب قديمي و كهنه بودند. و وسط آن ، باغچهٌ كوچكي بود كه وسط آن درخت خشك‌شده‌اي، مثل دست پير مردي فلج به آسمان سرك مي‌كشيد. مرشد اطراف ميدانچه را به دقت نگاه كرد. خلوت بود. مغازه‌هاي حاشيهٌ آن تك و توك باز بودند. زني با چادر مشكي از كوچهٌ روبه‌رو بيرون آمد. دختر بچه‌اي را به دنبال خودش مي‌كشيد. دختر روسري سورمه‌اي بلندي به سر داشت. كيف مدرسه‌اش برايش سنگين بود. پايش به سنگفرش زمخت ميدانچه گير كرد و به زمين غلتيد. ناله‌اش به آسمان رفت. مادر عصباني شد و همان‌طور كه دختر بچه روي زمين كشيده مي‌شد برگشت و محكم زد توي سرش. مرشد دستي به ريش كم پشت كوتاهش كشيد و به پسرك گفت :‌«فردا اين جا جاي سوزن انداختن نيست». پسرك نمي‌دانست چه بگويد. الكي سر تكان داد و به بيرون نگاه كرد. مرشد ادامه داد:‌«كاري، چيزي هم بلدي؟». پسرك خوشحال شد كه مي‌تواند جوابي بدهد: «كار كه بله، اما هر چي باشد حاضرم». بعد دستپاچه شد و با صدايي كه رنگي از التماس داشت ادامه داد:‌«اگر هم بلد نباشم ياد مي‌گيرم». مرشد پرسيد:‌«شب جايي داري بخوابي؟». پسرك گفت:‌«هر جا باشد مهم نيست». مرشد خنديد. به شاگرد قهوه‌چي اشاره‌اي كرد و بلند گفت: «ما را بدون چاي نگذار». پسرك هم خنديد. دلگرمي ناشناخته‌اي پيدا كرده بود. چاي كه جلويش گذاشته شد بي‌درنگ آن را برداشت. مرشد گفت:‌«حاضر باشي فردا با هم كار مي‌كنيم، اگر از هم راضي بوديم هفته‌هاي بعد هم ادامه مي‌دهيم».

 

* * *

 

مرشد گفته بود همين درخت جاي خوبي است. بچه مرشد نگاهي به شاخهٌ شكستهٌ آن كرد و دو قدم فاصله گرفت. از توبرهٌ مرشد پردهٌ سفيد بي‌نقشي را بيرون آورد. رفت روي چارپايه كوچك. يك سر پرده را به شاخه آويزان كرد. چند قدم آن طرف‌تر تير چراغ برقي بود. از چارپايه پايين آمد و سر ديگر پرده را به ميخي كه روي تير كوبيده شده بود آويخت. مواظب بود پرده از دستش نيفتد. مرشد گفته بود نبايد پرده اصلي را زودتر از اين كه جمعيت بيايد روي پردهٌ سفيد بزند. بچه مرشد با هشياري سعي داشت حرفهاي مرشد را مو به مو اجرا كند. ديشب، بر روي نيمكت قهوه‌خانه،  مرشد خيلي چيزها گفته بود. چيزهايي كه او از خيليهايش سر در نمي‌آورد. اما از وقتي كه پذيرفت بچه مرشد صدايش كنند، ديگر دل توي دلش نبود كه حتي يكي از سفارشهاي مرشد را فراموش كند. سه چهارتا بچه رو‌به‌روي پردهٌ بي‌نقش ايستاده بودند و به آن نگاه مي‌كردند. بچه مرشد محلشان نگذاشت. دو سر ديگر پرده را به زمين كوبيد و آن را سفت كرد. يكي از بچه‌ها جلو آمد و گفت:‌«اين هفته مرشد حكايت دارد؟». بچه مرشد با كم محلي گفت:‌«آره!» و به كارش ادامه داد. دومي هم نزديك شد و پرسيد: «پس خودش كو؟». بچه مرشد جوابي نداد. توي دلش گفت معلوم است از آن بچه پرروها هستند. رفت پشت پرده و آن را برانداز كرد. فاصله‌اش با ديوار به اندازه‌اي بود كه فقط خود او و چارپايه‌اش رد شوند. بچه مرشد راضي بود. چارپايه را گذاشت و رفت روي آن. پرده تا كمرش بود. برگشت به جلو پرده. بچه پرروي دومي گفت: «برويم وقتي خودش آمد برگرديم».  بچه مرشد نفسي كشيد و به ميدان كه در حال پر شدن از جمعيت بود خيره شد. كنار دستشان جواني كه شال سبز به كمر بسته بود چند قفس را رديف كرده بود. مردي به قفسها نزديك شد. در هر قفس چند كبوتر  بود كه بغوبغو مي‌كردند. مرد گفت:‌«سيد! اين هفته چهار تا باخت دادم». و با دلواپسي ادامه داد:‌«به تور تو نخورده‌اند؟». سيد سيگاري آتش زد و دودش را به هوا فرستاد. با بي‌خيالي جواب داد:‌ «مي‌تواني ببيني، ما حرام خور نيستيم». بعد در كاسهٌ دانه مشت زد و به يكي از قفسها نزديك شد. مرد دنبالش راه افتاد. پرسيد:‌«خبر هم نداري؟». سيد دانه ها را در كاسهٌ قفس ريخت و گفت:«نه». بعد براي اين كه چيزي گفته باشد ادامه داد:‌«چي بودند؟». مرد گفت:‌«دو تا كله‌دار، يك طوقي، يكي هم گردن برنجي». دلش طاقت نياورد و اضافه كرد: «همه‌شان يك طرف، گردن‌برنجيه يك طرف». سيد گفت:‌«غصه نخور! پس مي‌آيد». مرد دردمندانه گفت:‌«اگر نيايد دق مي‌كنم». سيد گفت:‌«همهٌ عشقبازان همين را مي‌گويند». بعد زد زير خنده و بچه‌مرشد دندان كرم خورده‌اش را ديد. مرد ناگهان به كبوتري در كنج قفس چرت مي‌زد خيره شد و گفت:‌«سيد!‌آن زاغ دم سفيده سفيدك گرفته». سيد مثل ترقه از جا پريد و بي‌محابا فحش را كشيد به جان عشقباز. عشقباز انتظار نداشت سيد آن قدر عصباني بشود. قسم خورد كه قصدي نداشته. وقتي يك كفتر مريض ببيند اختيارش را از دست مي‌دهد.  اما سيد ول كن نبود و هوار مي‌زد كه اگر او چهار تا كفتر باخت داده به او چه مربوط است كه مي‌آيد مي‌زند توي سر كفتر يكي ديگر. وقتي آنها دست به يقه شدند دستي خورد روي شانهٌ بچه مرشد. با اين كه دلش نمي‌خواست، برگشت ببيند كي بود؟ چشمش به مرشد افتاد كه كنار پرده ايستاده و منتظر او بود. مرشد گفت:‌«بچه، كجايي؟». بچه مرشد گفت:‌«جايي نبودم مرشد، منتظر شما بودم». پرده را نشان داد و اضافه كرد:‌«پرده را كوبيدم». مرشد نگاهي به پردهٌ سفيد انداخت و گفت: «حالا برو قهوه‌خانه توبرهٌ من را بردار بيار، امروز جمعيت خوب آمده». بچه مرشد از جا پريد و در يك چشم به هم زدن ميان جمعيت گم شد.

 

* * *

 

ولولهٌ جمعيت به قدري زيادي بود كه نزديك بود زير دست و پا له شود. ميدانچه بركه‌اي بود كه داشت باد مي‌كرد. در كنج يكي از كوچه‌ها كه به ميدانچه مي‌ريخت  زني با سربندي ريش ريش روي تشكچه‌اش نشسته بود و فال مي‌گرفت. مردي با درماندگي چهار زانو روي زمين چمباتمه زده و دستش را به زن داده بود. بچه مرشد از كنارشان كه گذشت مرد را شناخت. عشقبازي بود كه با سيد دعوايش شده بود. زن كف دست عشقباز را رو به آفتاب گرفته بود و فشار مي‌داد. بچه مرشد شنيد كه مي‌گفت:‌«واي! واي! واي! در زندگيت جوان سه تا زن منتظرت هستند». عشقباز با بغض گفت:‌«دده ليلا گور پدر هرچي زن است. من عشقبازم، بگو ببينم گردن برنجي‌ام پس مي‌آيد يا نه؟». دده ليلا به حرفش گوش نكرد و حرف خودش را ادامه داد:‌«اما از ميان آنها يكيشان هست كه با آنهاي ديگر فرق دارد». عشقباز گفت:‌«مي‌آيد يا نه؟». دده ليلا گفت:‌«ولي دل تو پيش دومي گير است. هر كسي در جستجوي كسي است». عشقباز خواست چيزي بگويد كه پيرمردي از رو‌به‌روي آنها داد زد:‌«دده ليلا جلو اين دخترت را بگيرها!». بچه مرشد برگشت به سمت آنها. پير مرد دست دختر ده دوازده ساله‌يي را گرفته بود و با خود مي‌كشيد. دختر سياه سوخته و لاغر بود و روسري بلند و ريش ريشي به سر داشت. با دست ديگرش چشمش را گرفته بود و فرياد مي‌زد:‌«ولم كن!». پير مرد دستش را آن قدر كشيد كه درست جلو دده ليلا قرار گرفت. بعد با ضرب دست دختر را جلوتر هل داد و گفت:‌«از تخم مرغ دزدي است كه آدم به شتر دزدي مي‌رسد». دده ليلا دست عشقباز را ول كرد و فرياد زد:‌«ولش كن دست بچه را! براي من روضه نخوان!». پيرمرد بيشتر عصباني شد. دست در جيب عقب شلوارش برد و گفت:‌‌«دست كرده بود توي جيبم. امروز بهش هيچي نگويي فردا نمي‌تواني جلوش را بگيري كار مي‌دهد دست خودش، شكمش بالا مي‌آيد». دده ليلا جيغ كشيد:‌«به تو مربوط نيست، تو راست مي‌گويي برو جلو دختر خودت را بگير». بعد با نگاه مشكوك به اطراف سعي كرد بفهماند نمي‌خواهد هر چه را مي‌داند بگويد:‌«نگذار دهانم باز شود ها!». دختر دستش را به زحمت از دست پير مرد بيرون آورد و ميان جمعيت گم شد. بچه مرشد يادش آمد مرشد الان منتظر اوست.

 

* *‌*‌

 

مرشد با دلواپسي گفت:‌«كجا بودي؟ چرا اين قدر دير كردي؟». بچه مرشد جواب را از قبل آماده كرده بود:‌«توي جمعيت گم شدم». مرشد معطل نكرد. توبره را از دست او قاپيد و پردهٌ پر نقشي را كه به دقت تا زده بود بيرون آورد. يك سرش را به بچه مرشد داد و سر ديگرش را خودش كشيد و به ميخ تير برق آويخت. بعد به طرف بچه مرشد رفت، سري را كه دست او بود گرفت و گًل شاخهٌ خشك درخت انداخت. جمعيت آهسته آهسته دوربساط مرشد حلقه مي‌زد. مرشد بدون توجه به آنها نگذاشت پرده نقش دار آويزان شود. آن را گرفت و به پشت پردهٌ سفيد انداخت. بچه مرشد در ميان جمعيت سه چهار بچه‌پررويي را كه سراغ حكايت اين هفتهٌ مرشد را مي‌گرفتند شناخت. بقيه، جوان و پير، با اشتياق به بساط مرشد خيره شده بودند. مرشد دمي گرفت و قدمي زد. چند بار به اين طرف و آن طرف پرده رفت و با صدايي كه حالا دورگه شده بود به بچه مرشد گفت :‌«خب بچه مرشد اين بار برايمان چه داري؟». بچه مرشد بايد جواب مي‌داد:‌«ما هر چه داريم از شما داريم جناب مرشد!». مرشد گفت:‌« به! به ! عجب ادبي پيدا كرده‌اي بچه مرشد!». بچه مرشد گفت:‌«ادب را از بي‌ادبان ياد گرفته‌ام!». چند نفر با قهقهه زدند زير خنده. مرشد آستين دست چپش را بالا زد. دور بچه مرشد، كه همان وسط بساط روي خاكها نشسته بود، چرخيد و گفت:‌«بچه مرشد بي‌ادب كيه؟ اين جا قدرتي خدا همه ادب دارند». بچه مرشد گفت:‌«براي همين هم من از اين آقايان و خانمها ادب ياد نگرفته‌ام، ادب را آن جا كه بودم ياد گرفتم». مرشد پرسيد: «مگر تو كجا بودي؟». بچه مرشد بايد مي گفت:‌«توي جزيره ...». بقيه‌اش را فراموش كرده بود. ياد چيزهاي ديگر افتاد. گفت:‌«كنار سعلهٌ سيد». مرشد جا خورد. اما به روي خودش نياورد و گفت:‌«به!‌به! به!‌به! سعلهٌ سيد چه جور جايي ست؟». بچه مرشد نگاهي به جمعيت انداخت و گفت:‌«يك جايي ست كه نگو و نپرس». مرشد گفت: خب آن جا چه مي‌كردي؟». بچه مرشد گفت:‌«هر كسي دنبال يك كسي است. من هم دنبال يك نفر بودم». مرشد داشت حوصله‌اش سر مي‌رفت. هر كاري مي‌كرد بچه مرشد به راه نمي‌آمد. همان حرفهاي ديشبش را تكرار مي‌كرد. داشت پشيمان مي‌شد كه او را به بساط آورده. با وجود اين، باز هم پرسيد:‌« دنبال كي بودي؟». بچه مرشد گفت:‌«دنبال ننه‌ام». جمعيت يكباره زد زير خنده. هر كس با صدايي. بچه مرشد داشت زمين را نگاه مي‌كرد؛ اما صداي خندهٌ سه چهار بچه را از توي آن همه صداهاي جورآجور تشخيص مي‌‌داد. مرشد از خندهٌ جمعيت دلگرم شد. جلو بچه مرشد زانو به خاك زد و گفت:‌« مگر ننه‌ات گم شده؟». بچه مرشد گفت:‌«نه». مرشد گفت:‌«پس چي». بچه مرشد گفت:‌«ننه‌ام سرزا رفته». مرشد انتظار نداشت جمعيت به اين زودي گرم شود. اما خنده‌هايي كه همراه با مزه‌هايي كه از اطراف بساط به گوش مي‌رسيد نشان مي‌داد كه جمعيت گرم گرم است. دست و پايش را گم كرد. جلو بچه مرشد روي خاك نشست و گفت :‌ «عجب! خوب مي‌رفتي سراغ بابايت». بچه مرشد گفت:‌«آخر بابام سه سال است رفته زير آوار». جمعيت يكبار ديگر از خنده منفجر شد. يكي داد زد: «خوب مي‌رفتي يك باباي ديگر مي‌خريدي». پوست تخمه‌هاي چند نفر به وسط بساط پرتاب مي‌شد. بچه مرشد گفت:‌«هيچ كس حاضر نشد بشود بابايم». مردي قهقهه زد . پير مردي كنارش نشسته بود كه آب دهانش آويزان بود و پشت سر هم خميازه مي‌كشيد. چشمهايش را به سختي باز كرد، دستش را بالا برد و زد روي زانوي مرد. صداي خنده دو تايشان از صداي همهٌ جمعيت بلندتر بود. چند نفر خوششان نيامد و با اخم به آنها نگاه كردند. مرشد ترسيد و خودش را جمع و جور كرد. ترسيد نتواند جمعيت را مهار كند. آن وقت هر كسي چيزي مي‌گفت و هميشه اين طور موقعها بساط به هم مي‌خورد. يكي از  بچه پرروها فرياد زد:‌«مرشد حكايت اين هفته را شروع كن». مرشد حرف را روي هوا زد. بلند شد و با گامهاي بلند اين طرف و آن طرف رفت و شروع به خواندن كرد:‌« يك دقيقه دندان روي جگر بگذار، الان شروع مي‌كنم. اين هفته نه يكي، كه دو تا حكايت دارم». بچه پررو با قلدري اصرار كرد:‌«پس چرا شروع نمي‌كني؟». مرشد گفت: ‌«بارك الله! تو كه اين قدر فهم و شعور داري و معلوم است بچهٌ با ادبي هستي، بيا جلو تا شروع كنم». بچه پررو اول ترسيد. ولي دوستانش با خنده او را هل دادند جلو. پسر بهت زده شده بود. به وسط بساط پرتاب شد. بچه مرشد خودش را كنار كشيد و مرشد دست بچه پررو را گرفت و گفت :‌«مگر حكايت نمي‌خواستي؟ نترس بچه جان يك حكايتي برايت بگويم كه حظ كني». بچه پررو خواست چيزي بگويد. اما مرشد مهلتش نداد و پرسيد: « تو كه اين قدر درس خوانده‌اي و عقل و فهم داري بگو ببينم تا به حال سفر هم رفته‌اي؟». بچه پررو گفت:‌«نه! يك دفعه با داييم رفتم امامزاده كوه». بچه مرشد رفت گوشهٌ كنار پرده روي زمين نشست و به مرشد خيره شد. مرشد گفت‌:‌«احسن!‌حالا من مي‌خواهم در حضور همهٌ اين آقايانها و خانمها ببرمت مسافرت». به سرعت برگشت و پرده را پايين انداخت. جمعيت ساكت شد و مرشد دانست ميخ را كوبيده است. به نقشهاي درهم و برهم پرده اشاره كرد و گفت:‌«مي‌داني اين جا كجاست؟». بچه پررو گفت:‌«نه». مرشد گفت : «اين جا را كه مي‌بيني جابلقا ست، جابلقا مي‌داني كجاست؟...». جمعيت به قدري محو تماشاي نقشهاي پرده شده بودند كه هيچ كس جز مرشد متوجه رفتن بچه مرشد نشد.

 

* *‌ *

 

بچه مرشد خودش را از ميان جمعيت بيرون كشيد و روي لبهٌ سنگي باغچهٌ وسط ميدان نشست. چند قدم آن طرفتر دختر روي سنگها نشسته بود و داشت پوست هندوانه‌اي را گاز مي‌زد. لحظه‌اي به او خيره شد و تا خواست نفسي تازه كند دختر هم او را ديد. خنديد و با شيطنت گفت :‌«شيرين است». بچه مرشد چيزي نگفت. دختر ادامه داد: « مي‌خواهي؟». بعد يك تكه پوست ديگر را از كنار دستش برداشت و به سمت او دراز كرد. بچه مرشد پرسيد:‌«تو همان دختر دده ليلا هستي؟». بعد بلافاصله احساس كرد زور ليلا از زور سه چهار پسر بچه پررويي كه در بساط مرشد بودند بيشتر است. ميلي غريزي داشت تا با او زورآزمايي كند. ليلا گفت:‌«از كجا ددهٌ من را مي‌شناسي؟». بچه مرشد رفت كنارش نشست و گفت:‌«وقتي براي عشقباز فال مي‌گرفت ديدمش...». بعد حرفش را خورد. مخصوصاً نگفت ليلا را هم همان جا ديده است. ليلا گفت:‌«هفتهٌ اولت است كه مي‌آيي اين جا؟». بچه مرشد با سر گفت «آره». ليلا گفت:‌«آمده‌اي تماشا؟». بچه مرشد باز هم با سر گفت «نه». ليلا ول كن نبود: «پس آمده‌اي كاسبي؟». بعد با خنده‌اي معني دار به جيب مردي كه از كنارشان رد شد اشاره كرد. بچه مرشد گفت:‌«نه». ليلا گفت: «پس براي چي آمده‌اي؟». بچه مرشد گفت:‌«هر كسي دنبال كسي است». ليلا با صداي بلندي خنديد. صدايش به قدري باز بود كه چند نفر برگشتند و به آنها نگاه كردند. اما ليلا بي‌خيال ادامه داد:‌«پس تو هم به فال دده ليلاي من گوش كرده‌اي!». بچه‌مرشد براي اولين بار خنديد. پوست هندوانه را برداشت و گاز زد. حس كرد هر دو نفرشان مي‌فهمند چه مي‌گويند. ليلا گفت:‌«از وقتي بابايم رفت و برنگشت دده‌ام اين را به  هر كسي كه فالش را مي‌گيرد مي‌گويد». بچه مرشد پرسيد:‌«اهل اين جا هستيد؟». ليلا به النگوهاي پلاستيكي و رنگارنگ دستش اشاره كرد و گفت:‌«نه، ما كولي هستيم. تا وقتي بابايم بود مي رفتيم اين ور و آن ور، ولي از وقتي گم شد دده‌ام زمينگير شده، همين جا مانده‌ايم». النگوها براي بچه مرشد چيز جذابي نداشت. بدون اين كه به آنها نگاه كند، گفت:‌«تو دنبال بابايت نيستي؟». ليلا براي اولين بار پريشان شد و دست از شيطنت برداشت و با اندوه گفت:‌«نه ديگر». بچه مرشد فهميد دارد پيروز مي‌شود. پرسيد:‌«يعني ديگر خسته شده‌اي؟». ليلا پوست هندوانه را كنار گذاشت. دست برد و دستهٌ چرك‌مردهٌ روسريش را گرفت. سرش را پايين انداخت. خواست چيزي بگويد. پشيمان شد و فقط گفت:‌«هي‌ي‌ي». بعد فهميد دارد مغلوب مي‌شود. يك دفعه از جا بلند شد و گفت:‌ «مي‌خواهي برويم يك چيز خنده‌دار نشانت بدهم؟».

 

* * *

 

ليلا مردي را كه پشت قفس ايستاده بود نشان داد و گفت: «آن را كه مي‌بيني اسمش خولي است». بچه مرشد سعي كرد قيافه مرد را درست تماشا كند. اما ميله‌هاي قفس نمي‌گذاشتند تمام چهره‌ٌ او ديده شود. فقط لباس فرم يك پارچه سورمه‌ايش ديده مي‌شد و سبيلهاي چخماقي آويزانش. در دستش يك ميلهٌ دراز آهني با دستهٌ چوبي بود كه با آن بازي مي‌كرد. گاهي كه ازكنار قفس به اين طرف و آن طرف مي‌رفت آن را مي‌زد زير بغلش. بچه مرشد گفت:‌« خولي هم شد اسم؟». ليلا گفت:‌«اسمش كه خولي نيست...». بعد خودش را كشيد كنار تا زني كه تمام صورتش را با روبنده پوشانده بود بگذرد. خواست ادامهٌ حرفش را بگيرد كه ديد او دنبال زن راه افتاده است و دارد مي‌رود. چند قدم دنبالش دويد و با صدايي كه بيشتر شبيه فرياد بود دستش را  گرفت و داد زد:‌«داشتم با تو حرف مي‌زدم ها!». بچه مرشد راست راستي حواسش نبود. همان طور كه دنبال زن مي‌رفت به ليلا اشاره كرد كه او هم بيايد. ليلا چند قدم رفت و بعد پشيمان شد. به خودش نهيب زد:‌«مگر او كيست؟». دستش را ول كرد و رفت كنار قفس خولي ايستاد. خولي داشت براي مردي كه كلاه قزاقي بزرگي به سر داشت تعريف مي‌كرد كه حيوان درون قفس را چگونه شكار كرده است. ليلا متوجه شد تا آن موقع حيوان را نديده بوده است. از سگ بزرگتر بود. رنگش خاكستري و دندانهايي درنده‌تر داشت. خولي مي‌گفت:‌«جناب سرهنگ من تا به حال گرگي به اين يك دندگي نديده بودم». سرهنگ سبيلهايش را نوازش كرد و پوستينش را بالا كشيد و سر تكان داد. ليلا به چشمهاي گرگ نگاه كرد. براق و تيز بودند حالتي از خشم درآنها موج مي‌زد كه دل را مي‌لرزاند. خولي نزديك قفس شد. ميلهٌ آهني را از‌لاي ميله‌هاي قفس به داخل قفس رد كرد و در بدن گرگ فرو كرد. نالهٌ گرگ بلند شد. پريد و به ميله‌هاي قفس چنگ انداخت. خولي خنديد و گفت:‌«گفتم كه نبايد گولش را خورد. بي صاحب پيرم را درآورد تا به تله افتاد». گرگ در جا به زمين خورد. ساق پاي راست جلوييش زخمي و خونين بود. بلافاصله ازجا برخاست و خشمگينانه زوزه كشيد. دوباره به زمين خورد. خولي به در قفس كه از آن ريسماني كوتا ه  آويزان بود، نزديك شد. حلقهٌ آهني آن را گرفت و به ميله‌ها كوبيد. صداي جرينگ جرينگي برخاست و نالهٌ گرگ را بلعيد. چند نفر دور قفس حلقه زده بودند. خولي با خشونت و بي‌اعتنايي آنها را به عقب راند و رفت ور دست سرهنگ ايستاد و گفت:‌«اين جوريش را نبايد ديد. خدا نكند در قفس باز شود. آن وقت مي بيني هيچ كس حريفش نمي‌شود». ليلا رفت نزديك آنها ايستاد. سرهنگ گفت:‌«همهٌ گرگها همين طورند. تا موقعي كه توي قفس هستند يك جورند، بيرون قفس يك جور». خولي خواست چيزي بگويد. مردي جوان كه گويا سابقهٌ آشنايي با سرهنگ داشت ميان حرفشان پريد و گفت:‌«جناب سرهنگ آني كه شما مي‌گوييد روباه است، نه گرگ». چند جوان از دور خنديدند. يكيشان با لحن آهنگيني گفت:‌«اعليحضرتا! قدر قدرتا!». يكي ديگر شست دست راستش را تا بند اول كرد توي دهان خودش، چهار انگشت ديگر را بست و پك محكمي به شست زد و جوابش را داد:‌«آهاي زكي!». سرهنگ خوشش نيامد. خودش را از تك و تا نينداخت و پوستين پاره‌پوره و درازش را بالا كشيد و چشم غره‌اي رفت. خولي گفت:‌«حالا خدا رحم كرده چهل و هشت ساعت است هيچي بهش نداده‌ام، والّا مگر توي قفس آرام مي‌ماند؟». ليلا رفت جلو خولي ايستاد و پرسيد: «اگر از توي قفس در برود مي‌تواني دوباره بگيريدش؟». خولي محلش نگذاشت. سرهنگ دستي به سبيلهايش كشيد و گفت:‌«مگر اين جور چيزها خريدار هم دارند كه رفته‌اي دنبالشان». خولي خندهٌ سنگيني كرد. تمام شانه‌هايش مي‌لرزيد. دوباره با غيظ رفت كنار قفس. ميلهٌ آهني را رد كرد داخل و به بدن گرگ فرو كرد. بعد با نالهٌ گرگ خندهٌ بلندتري كرد و گفت:‌«جناب سرهنگ صيد اين جور چيزها بيشتر از پول كيف دارد». بعد برگشت پيش سرهنگ و با فروتني ادامه داد: «هر كس توي اين ميدان دل به يك چيزي داده، كوچك شما هم به اين جور چيزها». نالهٌ گرگ ادامه داشت و جمعيت زيادي دور قفس جمع شده بودند. خولي با ميلهٌ آهنيش خطي دور قفس كشيد و به مردم نهيب زد كه از آن جلوتر نروند. پسر بچهٌ باميه فروشي كه باميه‌هايش را در سيني كوچك و لب پاره‌اي گذاشته بود براثر فشار جمعيت به جلو پرتاب شد و با سر زمين خورد. سيني باميه‌هايش هم يكي دو قدم آن طرفتر و نزديك قفس افتاد روي زمين. پسرك در حالي كه گريه مي‌كرد طوري به طرف سيني‌اش خيز برداشت كه گويي مي‌خواهد به گرگ پناه ببرد. خولي سرهنگ را ول كرد و از جا پريد. با ميلهٌ آهني گذاشت وسط كمر پسرك و فرياد زد:‌«تخم بيج اگر يك زخمي روي دستت بيفتد هزار تا بابا ننه پيدا مي‌كني!». هوار پسرك در ميان هلهلهٌ جمعيت به گوش نمي‌رسيد. گرگ با چشمان هراسان و وحشي به ميله‌ها حمله كرد. زوزه كشيد و دندان به ميله‌ها ساييد. خولي به گرگ حمله كرد و ميلهٌ آهني را در گردن او فرو كرد. خون از گلوي او فواره زد و زوزهٌ گوشخراش‌تري كشيد. زني كه ميان جمعيت بود غش كرد و دو پسرش زير بغل او را  گرفتند تا از معركه نجاتش دهند. يكي دو نفر از توي جمعيت شروع كردند به داد و بيداد. يكي قيه كشيد و گفت:‌«خدا خودش به فرياد برسد! امير حرس آمد».

 

* * *

 

ليلا گفت :‌«آخر تا يك چيزي مي‌شود تو گم مي‌شوي!». بچه مرشد خودش را خورد و گفت:‌«گم نشدم كه...». ليلا دلخورتر از آن بود كه به سادگي ول كند. با قهر گفت:‌«پس كجا بودي؟». بچه مرشد گفت:‌«رفته بودم دم سعلهٌ سيد». ليلا فقط نگاهش كرد. مي‌دانست دروغ مي‌گويد. بچه مرشد دستپاچه شد و هولكي ادامه داد:‌«دو تا ديگر از كفترهاش سفيدك گرفته بودند و داشتند چرت مي‌زدند». بازهم  ليلا چيزي نگفت. بچه مرشد فهميد نمي‌تواند حرف اصلي را نزند. در چشمهاي ليلا نيرويي بود كه او را به حرف مي‌آورد. وقتي دروغ مي‌گفت خودش هم مي‌فهميد ليلا مي‌فهمد. با اين كه برايش افت داشت ولي زد به سيم آخر و با من و من گفت:‌«رفتم دنبال زنه، گفتم نكند ننه‌ام باشد». ليلا گفت:‌«هركي كه روبنده داشته باشد مگر ننهٌ تو است؟». بچه مرشد گفت:‌«نه، ولي هر زني را كه مي‌بينم كه روبنده دارد مي‌خواهم صورتش را ببينم دلم قرص شود كه ننه‌ام نيست». ليلا خنديد. گفت:‌«حالا كه اين قدر دلت ننه‌ات را مي‌خواهد، مي‌خواهي به دده‌ام بگويم بشود ننه‌ات؟». بچه مرشد داشت شاخ در مي‌آورد. گفت:‌«ددهٌ خودت را مي‌گويي؟». ليلا با سادگي گفت:‌«آره!».

چند مرد كه لباسهاي آلاپلنگي پوشيده بودند با سرعت جمعيت را مي‌شكافتند و به سمتي مي‌رفتند. دست هركدامشان يك شوشكهٌ خون‌آلود بود. يكيشان پاي  بچه مرشد را لگد كرد و بي‌توجه رد شد. پوتين كه روي قوزك پا نشسته بود  نالهٌ بچه‌مرشد را درآورد. ليلا با زيركي خنديد و گفت:‌«خان‌نايب بود، نوچهٌ امير حرس است». وقتي تعجب بچه مرشد را ديد پرسيد:‌«تو تا به حال امير حرس‌نايب را نديده‌اي؟». بچه مرشد پايش را در دست گرفته بود و فشار مي‌داد. گفت:‌«نه امير حرس ديگر كيه؟». ليلا دست بچه مرشد را گرفت و به سمتي كشيد و گفت:‌«بيا برويم تا به‌ات نشان بدهم، معركه به هم مي‌زنند». بچه مرشد گفت:‌«پس تكليف دده‌ات چه مي‌شود؟». ليلا باز هم خنديد و دست بچه مرشد را با شدت بيشتري كشيد و گفت:‌«دده‌ام كه جايي نمي‌رود، بيا تا امير حرس را نشانت بدهم». بچه مرشد خوشش نمي‌آمد برود، ولي كشيده مي‌شد. از كنار بساط مرشد كه رد شدند گفت:‌«بيا قبل از امير حرس ببينيم مرشد چكار مي‌كند؟». ليلا گفت:‌«حتما دارد باز هم حكايت قصاب جوانمرد را مي‌گويد». بچه مرشد گفت:‌«نه، اين هفته قرار بود حكايت جزيرهٌ واق واق را بگويد». قهقههٌ ليلا باز هم بلند شد و چند زن را متوجه آنها كرد. يكيشان جلو آمد. روبنده‌اش را زد كنار و گفت :‌«دختر خوب نيست اين طور بلند بخندد». بعد وقتي فرياد ليلا را شنيد «واي، واي» كنان راهش را كشيد و رفت. بچه مرشد گفت :«چرا ترسيدي؟». ليلا رنگش پريده بود. گفت:‌«ننهٌ تو كه ريش نداشت؟». بچه مرشد جا خورد. گفت:‌«نه، چطور مگر؟». ليلا گفت:‌«آخر اين زنه كه روبنده داشت ريش داشت، گفتم نكند ننهٌ تو باشد». اين بار بچه مرشد خنديد. باد به گلو انداخت و گفت:‌«اين قدر دل و جرأت داري كه اين قدر هم كركري مي‌خواني؟». ليلا نمي‌خواست چيزي را پنهان كند. گفت:‌«اول برويم دم بساط مرشد».

به حلقهٌ بساط كه رسيدند جمعيت را شكافت تا جلو بروند. اما بچه مرشد جلوتر نرفت. ليلا با دست اشاره كرد برود. بچه مرشد علامت داد كه جايش خوب است. مرشد كلاه در دست دور مي‌زد و مي‌گفت:‌«ده جوانمرد، مثل همين قصاب جوانمرد كه دو دستش را تقديم آقايش اميرالمؤمنين كرد، توي اين جمعيت، ميا